تولد من...
الان که دارم اینو می نویسم ساعت دقیقا ۰۰:۰۰ و شنبه،۱۳ آذره...
تولدم مبارک!
البته من که دوباره پس از مدت ها برگشتم یه حرف هایی دارم که باید بنویسمشون بعد برم بکپم(به قول بلوتوس)!در ضمن امروز امتحان شیمی هم دارم...
نمیدونم میدونید یا نه اما تو این یکی دو ماه گذشته یه سری اتفاق ها افتاده که این خواهر کوچولوی منو حصاب عصبی کرده که مهمترینش به دنیا اومدن دختر خاله ام آدریناوتولد منه که مخصوصا به دلیل این موضوع دوم ما دو هفته است که داریم عذاب میکشیم و تا همین الان هم به خاطر تولد من کیانا تقریبا از همه کادو گرفته!(دست گلش درد نکنه!واقعا!)!
خلاصه دیگه ،ما هم آواره موندیم که باید به خاطر تولدمون خوشحال باشیم یا به خاطر "dejected"شدن خواهرمون ناراحت!
اگه شما فهمیدین خیلی خوشحال میشم اگه به من هم بگید!
در ضمن امروز یکی ازدوستام برام یک پیامک(!) فرستاده بود که خیلی ازش خوشم اومد.برای همین براتون مینویسمش :
روزی که تو بدنیا اومدی داشت بارون می بارید اما این ابر ها نبودند که گریه میکردن،این فرشته ها بودن که گریه میکردن،چون یکی از دوستاشون از بینشون رفته بود...

روز های خوبی داشته باشین...